
آخر تابستان بود، آخرین روز بهار، مسیر هر روزه به محل کارم در یافت آباد تهران را می رفتم ساعت ده دقیقه مانده به هشت صبح بود و نزدیک کارگاه بودم که تلفن همراه زنگ خورد و پشت خط صدای فریاد و زاری بود و خبر بد، خبرهای بسیار بد و جانگداز، بدترین خبری که شنیده بودم ناخودآگاه ترمز را فشار دادم و صدای ترمزهای زیادی از پشت سرم شنیدم، انگار زیر تَلی از آوار مانده بودم، خسته و کوفته، نالان و گریان بعد از شنیدن صدای بوق و فحش های بسیار حرکت کردم و نمی دانستم چه کنم و به کی بگم، برگشتم خانه و راهی اصفهان شدم...
ادامه مطلب
گاهی سنگینی یک اتفاق به گونه ای است که دیگر افکار، بخودی خود به ذهن خطور نمی کنند و باید با هزار مکافات با خود ببری شان و بدین صورت است که گذر زمان به شدت حس می شوند و سنگین.وقتی مردِ نشسته روی مبل خم...
ادامه مطلب