خشت

خرید بک لینک
ساعت پنج صبح پانزدهم اردیبهشت و خنکای هوای نیمه بهار پهنه جنوب، هوا داشت روشن میشد که سیاه چادرها برچیده و بار قاطرها شد، باد خنک بهاری، صدای زنگوله بز و بزغاله بعد از رهایی از محل نگهداری و زنان بچه بر دوش سوار بر مادیان با لباسهای رنگارنگ صورتی و زرد و قرمز و آبی، با لچک های مزین به سکه های ریال و شاهی، مردان مسن سوار بر اسب و جوانترهایی که مشغول گرده واری (گرد آوری) بار و بُنه و حرکت دادن گوسفندها به سمت آب جاری از چشمه بودند، بخورند و راهی شوند و مَشک ها برای رسیدن به توقفگاه بعدی پر از آب شوند.یک روز دیگر از سفر بیست روزه ای که باید در کوه و دشت و دَمن به امید نزدیکتر شدن به ییلاق خوش آب و هوا در کوههای زاگرس بلوط پرور که تا چشم میبیند و جان طلب می کند کوه و جنگل و رود و سبزه خواهی دید، کوچ عشایر با همه سختی هایش زیباست و زیباتر می شود وقتی قرار است غروب آفتاب را در وارگه(بارگاه) پیش رو اطراق کنیم، تکانهای بدن تو سوار بر مادیان سفید رنگ را دیدم و سختی راه را به جان خریدم و لذت حضورت بر خستگی راه چربید.کنار صخره ای با یک چشمه آب روان، بعد از جمع کردن گله گوسفند و اسب، بساط پهن کردنِ سیاه چادر(بوهون) بر پا شد، صدای ریزش آب چشمه و کنج لب تو و لبخندت، چشمان خمار تو و دل بی قرارم، گرفتن استکان کمر باریک چای از دست تو و دیدن روی چون ماهت، نوای دلنشین خنده های ریزت، شنیدن اوممم بعد از گفتن حرف دلم از دهانت همچون شرابی که بوی تن تو دارد آتش تن و جانم را دو چندان کرد، همه تن خواهش تو بود و همه جانم.خوابیدن در هوای آزاد زیر نور ماه و دیدن ستاره های درخشان زیباست و از آن زیباتر اینکه نیمه شب از خواب برخیزی و دو ماه ببینی، یکی در آسمان و آن دیگری کنارت، یکی همه سپید و نورانی و آن دی خشت...ادامه مطلب

ما را در سایت خشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: شنبه 3 شهريور 1403 ساعت: 0:21

بعد از سالها فراز و فرود، سر به زیر و سر به هوا کردن،به ساحلی آرام بسنده میکنم، آن ساحل زیبا کجاست تا با پای برهنه در لب دریا همانجا که ماسه های مرطوب با صدفهای رنگ به رنگ و کک های شنی سخت پوست که با پس رفتن آب دریا پیدا می شوند، پیاده روی کنیم، کی می شود جان و روانم آرامش درون را داشته باشد، آن بندر رویایی با صدای پرندگان دریایی کو تا به عمق و پهنای دریا بنگرم، موجهای خروشانش را ببینم همان که موهای پر چین و شکن و مجعد را به یاد آورد. + نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۳ساعت 12&nbsp توسط خشت  |  خشت...ادامه مطلب

ما را در سایت خشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 16:42

سردی و سختی هم تاب عشق را ندارد هر چقدر سخت هم باشی یکبار دلت لرزیده، هر چقدر سرد باشی یکبار زانو را بغل کرده ای و به خودت گفته ای آخر چرا من، چوپان تنها نام قطعه ای موسیقی است که با پِن فلوت نواخته می شود که به جرات می توان گفت بیشتر مردم دست کم یکبار آن را شنیده اند و از ان لذت برده اند، چوپان تنها افسانه دلدادگی خدای اساطیری نگهبان چوپانها و گله ها، دشتها و مراتع در یونان بوده، فردی با شکل و شمایل متفاوت، مردی با شاخ بز و سُم و دُم و غریزه جنسی فراوان، پِن در حال گشت و گذار در دشت زنی زیبا رو را می بیند و دل باخته اش می شود، دنبالش می رود و می دود تا کنار رودخانه ای او را گیر می اندازد و آن زن از خدایان خود درخواست کمک می کند، زئوس صدای او را شنیده و او را به دسته ای نی تبدیل می کند و پن شروع به بریدن نی ها کرده و آنها را می بوید و می بوسد و هنگامی که آه حسرت می کشد نفس اش در نی ها جاری می شود و صدای زیبایی می شنود، پن دسته ای از نی ها را با خود میبرد و شروع به نواختن می کند و بُن مایه پن فلوت از آن ریشه می گیرد، امروزه نوای زیبای قطعه موسیقی چوپان تنها را می شنویم، همان که دل هر شنونده ای را به لرزه می اندازد. + نوشته شده در  شنبه ۹ تیر ۱۴۰۳ساعت 15&nbsp توسط خشت  |  خشت...ادامه مطلب

ما را در سایت خشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 2:16

رفتن با رفتن تفاوت داره یکی میرود که دیگر نیاید گونه ای از رفتن که اگر بخواهد هم نمی تواند بیاید، یکی می رود و تو امید داری به آمدنش، امیدی که هیچگاه به واقعیت تبدیل نخواهد شد اما تو خودت را به نادانی میزنی و سرت را رو به آسمان بلند میکنی و سوت میزنی و سلانه سلانه به راهت ادامه میدهی، برای آن که می رود و رفتنی بی بازگشت دارد درد گریبانت را می گیرد و سوگواری میکنی شاید روزهای زیادی این نبودن آزارت بدهد تا روزی که بپذیری و این پذیرش برای این هست که تو در آن رفتن دخالتی نداشتی، ولی رفتنی که بی بازگشت نیست و تو امیدت را از دست نداده ای ویرانگر و آزار دهنده است میدانی که نمی آید اما منتظری، چشم به راهی دوخته ای که چشم اندازش بیابانی است برهوت، احساس طرد شدن سوگ نیست که زمان درمانش کند، نوعی سوختن است که هیچ آبی خاموشش نمی کند، شب در خواب می آید و صبح با سوزش بیدار میشوی، گاه روز با چشمان باز نمیبینی اش اما درونت ولوله ای بر پا میشود با دیدن یک خیابان یا پارک، بویی شبیه عطری که استفاده میکند، راه رفتنی شبیه راه رفتنش و بسیار نشانه از نشانه هایش که تو را یاد خاطراتش می اندازد و تو را می اندازد در دریایی از حسرت نداشتنت، چقدر این نبودنها و نداشتنها سخت و جانکاه می شوند ... + نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳ساعت 11&nbsp توسط خشت  |  خشت...ادامه مطلب

ما را در سایت خشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: دوشنبه 21 خرداد 1403 ساعت: 13:33

باید از تو شکایت ببرم به دادگاه همان جایی که کسانی دادشان درآمده می روند و دادخواهی می کنند، دادخواه و دادجو تویی، متهم و قاضی هم، من اما شاکی ام از کی؟ نمیدانم، من توام و تو منی، از خود به کی پناه ببرم، از تو به کی می توانم دادخواهی کنم، خودم شاکی، متهم و محکومم، تو دستم را گرفتی و من گریبان خود را، با دست راست دست چپم را گرفتم و با پای راستم به پای چپم پشت پا میزنم، چاره ای نیست مرا جز تر کردن لبهای تشنه از وجودت با اشکهای هر روزه ام ولی تو خوب باش و خوب بمان. + نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۳ساعت 20&nbsp توسط خشت  |  خشت...ادامه مطلب

ما را در سایت خشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 18:56

صفحه بندی