
بچه که بودم از این ترس داشتم صبح شود و مادرم نباشد یا نیمه شب بیدار شوم و پدرم را کنارم نبینم کمی که بزرگتر شدم از اینکه نمره درسهایم کم شود شبها را با دلهره خوابیدم، دختری دبیرستانی دغدغه شبهای نوجوانی ام بود، نامه نوشتن و جواب گرفتنش، اما سالهاست که دیگر کنار مادر بودن سپری شده و هر یک در دیاری به سر می بریم پدری نیست تا صدایم کند"سیا" نامی که مختص او بود و به این نام صدایم میکرد، درس تمام شد و...
ادامه مطلب