بچه که بودم از این ترس داشتم صبح شود و مادرم نباشد یا نیمه شب بیدار شوم و پدرم را کنارم نبینم کمی که بزرگتر شدم از اینکه نمره درسهایم کم شود شبها را با دلهره خوابیدم، دختری دبیرستانی دغدغه شبهای نوجوانی ام بود، نامه نوشتن و جواب گرفتنش، اما سالهاست که دیگر کنار مادر بودن سپری شده و هر یک در دیاری به سر می بریم پدری نیست تا صدایم کند"سیا" نامی که مختص او بود و به این نام صدایم میکرد، درس تمام شد و موسم نامه نگاری یواشکی هم بسر آمد و هر یک به سویی و سرنوشتی رفتیم، دیری است که روزهایم چون دیگران سپری میشود با اندک فراز و نشیب، اما شب، شبها انگار بدون دلتنگی صبح نمی شود یادها پریشانم میکند به مجرد اینکه چشمهایم بسته شوند هجوم یادها امانم را می بْرد، مگر میشود با چشمان باز هم خوابید؟ برخی اوقات کسی را با تمام وجود میخواهی ولی میسر نیست یادها اما، مجال نمیدهند...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶ساعت 12 توسط خشت |
خشت...
ما را در سایت خشت دنبال میکنید
برچسب: خامش, نویسنده: بازدید: 175 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:50