دوست داشتن یعنی دیگری را برای خود خواستن، برای رفع کمبودها و نیازهای خود، اما در عشق کسی را می خواهیم برای وجود خودش، چون وجودش از هر وجودی با ارزش تر است مثل وجود خودمان دوستش داریم پس من و اویی نیست، بودن اوست که مهم هست و به بودنمان معنا میدهد، اگر باشد و مرا نخواهد یا نتواند بخواهد خیلی سخت خواهد گذشت، بسیار سخت، همین که هست همواره امیدی وجود دارد اما اگر نباشد بخشی از وجود آدم بی وجود میشود، ویرانه ای میشود که آباد شدنی نیست و اگر جز این شود باید به آن عشق شک کرد، این تعریف منست از غشق و تعریف شما چیست؟
وقتی عاشق شدم پروسه ای طولانی را طی کردم اذیت کردم و اذیت شدم، راه و بیراه رفتم، حسادت کردم و از سر دلتنگی تند گفتم، فکر میکردم که عشق را شناخته ام تا به این رسیدم که تنها وقتی شادی اش را بخواهم و بودنش را، وقتی حسادت و تنگ نظری نداشته باشم و تا وقتی به این جایی رسیدم که هر کس جز او یک آدم هست فارغ از جنسیت، وقتی فارغ از نیازهای مادی و جسمی دیدم و خواستمش شاید بتوان گفت نیمی از راه را رفته ام هر چند رسیدن به نیاز و خواسته هایم با او بهترین لحظات عمرم شدند و آرامش رادرحضورش، شادی را در شادی اش و زیبایی را نگاهش یافتم و خوب میدانم از دست دادن اینها یعنی ویرانی.
عشق من آسمانی نیست، زمینی است و سرشار از خواستن و خواسته شدن، خواستن او و خواسته شدن توسط او، هر چند دیر و دور، کیفیت این خواستن در برابر کمیت و زمان کم نمی آورد، مدت کم دوران عاشقی بر درازای عمر تاثیری شگرف و خوب خواهد داشت، عشق بدون ابراز، بدون گفتن و شنیدن، بدون دیدن و دیده شدن بی جان میشود.
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ دی ۱۳۹۵ساعت 12 توسط خشت |
خشت...
ما را در سایت خشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 16:56