آمدم ناخواسته و ماندم، شبیه همه آمدنهای از سرِ جبر، جریان خروشان زندگی مرا هم با خود برد، رفتم تا جایی که تولدی دوباره بهره ام از زندگی شد نوزاد نشدم اما از نو زاده شدم، خوشی را، خوب دیدن و خوب گفتن را آموختم هر آنچه قبلا نگاه کردم بودم را با چشم باز دیدم.
اوقات روزانه هر یک از ما به گونه ای رقم میخورد شاد یا غمگین، برخی گرفتار و عده ای سرخوش، چند تایی در حال بدنیا آمدن و به همان میزان کمتر یا بیشتر در حال ترک زندگی، هر چه هست و هر اتفاقی بیفتد زمان صبر نمیکند دستی تکان میدهد و می گذرد، خوش باشی یا ناخوش، بزرگ باشی یا کوچک توفیری ندارد چون زمان منتظر کسی نمی ماند، ایستگاه و ترمز ندارد اما انصاف دارد و برای همه یکی است.
شرایط روحی ماست که گاهی کوک هست و گاه نیست، برخی اوقات ثانیه ها به سختی عبور می کنند انگار وزنه ای به پایشان بسته اند و به کندی می روند، کافی است شوق دیداری در دلت باشد و چند روزی فاصله، آنوقت همه چیز آهسته می شود جز ضرب آهنگ قلب، سرعت عبور ثانیه ها هم اسیر توست.
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۵ساعت 12 توسط خشت |
خشت...
ما را در سایت خشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 194 تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 16:56