هوای نوشتن به سرم زد کاغذی برداشتم و قلمی، نوشتم "بودن" و تنها چیزی که به ذهنم آمد نام و یاد و بوی و روی تو بود، نامت ورد زبانم و یادت آرام جانم، بویت رایحه بهترین عطرها و دیدن رویت آرزوی دیروز و امروزم، هوای بهاری بودنت به همه فصلها می ارزد همین که میدانم گوشه ای از ذهنت جا گرفته ام انگار سند همه عالم را به نامم زده اند، نمی دانم چگونه اما از وقتی تو آمدی و من رسیدم، بر تارهای فرش زندگی ام پود شدی، شدی و شدم آنچه نبودم، وقتی در هوای بودنت نفس کشیدم هوایم تازه شد، به طراوت و تازگی یک روز بارانی، از وقتی تو را دیدم دیگر هیچکس در نظرم جلوه ای ندارد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۵ساعت 16 توسط خشت |
خشت...
ما را در سایت خشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 155 تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 16:56