گاهی جبر است و گاه اختیار، گاهی جبر چنان گریبانت را می گیرد که خود را مجبور می بینی و تسلیم و گاه چنان به شوق می آیی که هر جبری را به باد ناسزا می گیری و افسارِ اختیارِ دنیا را به دستت می بینی و میتازی، قدرت و ناتوانی، انگیزه و سستی، خوب و بد با هم به میدان مبارزه زندگی ات می آیند اما پیش می آید با اینکه دویده ای، خواسته ای و قدم هم برداشته ای، پایت به سنگ و کلوخ شرایط و امکانات گیر کرده بارها سکندری خورده ای و به زمین می خوری و دست بر زانو برخواسته ای و راه افتادی و باز زمین خوردن و پا شدن و زمین خوردن و ...
پیش می آید که میدانی این ره که میروی به سر منزل مقصود نمی رسد یا سخت میرسد اما منزل چنان دل انگیز است و ره چنان دل آرام که چشمانت را به همه ناملایمات می بندی و میزنی به دل راه و میروی، روزها و هفته ها دست در دست هم در پی ماهها می آیند و هفت هشت سالی به همین روال می گذرد و تو هم آهسته و پیوسته می گذری با شادی و دلهره، با قهر و آشتی با دلتنگی، دلهره، شوق و شیدایی و با همه افعالی که در فرهنگ لغت دیده ای افکار و احساست را به فعل در می آوری تا جایی که دیگر توانت کم میشود ، راه همان و منزل همان اما تو مجالی نمی بینی و نداری و یا کم داری، زمان و زمانه امانت نمیدهند، امانت را می بُرند ولی باز می دانی که بسر نمی شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۷ساعت 12  توسط خشت |
خشت...
ما را در سایت خشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 212 تاريخ: شنبه 22 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:56