نفس هایم به شماره افتاده ولی تا آخرین نفس به یاد دارم که می خواهمت، سرفه ها امانم را بریده اما بند بند وجودم بسته به توست، لابلای سرفه کردنها گرمای دستانت را به یاد می آوردم، تنگی نفس سینه ام را می آزارد ولی یاد بوی تنت آرامم می کند، یادت که نرفته بوییدن هایم را، همان وقتی که بالای سرت را می بوییدم.
فردی که یکی از حواس پنج گانه اش ایراد دارد و یا اصلا بی نصیب باشد از یکی از این حواس، سایر حس هایش قوی تر شده و به کمکش می آیند، اگر حس بویایی ام نباشد چه باک، تا مردن در میان دستان تو چهار حس دیگرم جبران خواهند کرد، کر شوم، کور شوم، لال باشم و حتی طعم خوش با تو بودن هم نباشد، با همه وجود دستانت را لمس خواهم کرد تا دیده و شنیده شوم ، میبینی هنوز می توانم چند کلمه ای بنویسم حتی قفل شدن انگشتهای دستم مانع نمی شود از تو بنویسم، چقدر این "تو" با "تو" های دیگران تفاوت دارد، اصلا چطور میشود که تویی که من میبینم با تویی که دیگران میبینن اینقدر تفاوت دارد ، تو همانی که هستی اما این دیگران هستن که نگاهشون متفاوت هست، و چه خوب که هیچکس مثل من ندیده و نخواهد دید.
خشت...
ما را در سایت خشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 173 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:29