اوایل دهه هفتاد بود که برای شروع پروژه ای در شیراز همه لوازم و وسایل منزل را به دلیل اتمام قرار داد اجاره خانه ام در زیر زمین خانه پدری گذاشتم و دو ماهی در پارک هتل شیراز ساکن شدم تا مقدمات کار و تجهیز کارگاه به سرانجام برسد و بتوانم خانه ای اجاره کنم و به اتفاق خانواده در شهر شیراز ساکن شویم و در این مدت اخر هر هفته یا برای دیدار خانواده به اصفهان بروم یا بچه ها به شیراز بیایند.
منزلی اجاره کردم و قرار بود آخر هفته وسایل را به شیراز ببریم که شب لوله آب خانه پدر ترکید و آب وارد زیر زمین شد و بخشی از وسایل و منجمله کتابها را آب فرا گرفت، کتابهایی که برایم خیلی ارزشمند بود بیشتر از سیصد جلد کتاب که داخل کارتن و آماده حمل بودند، کاغذ کتابها خمیر شد و رنگها قاطی ، اشعار حافظ و سعدی با هم در آمیختن و قهرمانهای شاهنامه و سربازان رمان دُن آرام میخاییل شولوخوف در کنار هم قرار گرفتند، چشمان گریگوری با دیدن هیبت رستم و سهراب گرد شدند و تا اینان هر کدام در جنگی در گیر بودند تهمینه دست آلیسانا را گرفت و به گوشه ای برد و او را نصیحت کرد.
در این بین گل محمد و مارال در کنار برکه ای در حال گپ و گفتی عاشقانه بودند و در عالمی دیگر بسر میبردند، خلاصه اینکه قهرمان کتابها سوار بر سیل حاصل از ترکیدن لوله آب خانه پدری از روسیه تزاری تا سبزوار ایران و فرانسه در اروپا را درنوردیدند گوشه ای ایستادم و دستم به کاری نمی رفت، ادبیات روس و اشعار مولوی و فروغ فرخزاد، داستان قهرمانهای ملی ایران و یونان،حکایت لیلی و مجنون، رمئو و ژولیت، هیتلر و گاندی، ناپلئون و مصدق در یک کارتن جا گرفته بودند.
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که جنگ، دعوای دو یا چند بیمار روانی است که هیچوقت خودشان به صورت مستقیم درگیرش نمی شوند و عشق روایتی است زیبا از زندگی .
*گریگوری و آکسیانا از کتاب دُن آرام
*گل محمد و مارال از کتاب کلیدر
خشت...
ما را در سایت خشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 156 تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 7:27