
رفتن با رفتن تفاوت داره یکی میرود که دیگر نیاید گونه ای از رفتن که اگر بخواهد هم نمی تواند بیاید، یکی می رود و تو امید داری به آمدنش، امیدی که هیچگاه به واقعیت تبدیل نخواهد شد اما تو خودت را به نادانی میزنی و سرت را رو به آسمان بلند میکنی و سوت میزنی و سلانه سلانه به راهت ادامه میدهی، برای آن که می رود و رفتنی بی بازگشت دارد درد گریبانت را می گیرد و سوگواری میکنی شاید روزهای زیادی این نبودن آزارت بدهد تا روزی که بپذیری و این پذیرش برای این هست که تو در آن رفتن دخالتی نداشتی، ولی رفتنی که بی بازگ...
ادامه مطلب
گاهی در بین مردم و اطرافیانم آنچنان احساس تنهایی میکنم که تاب و توانم می بُرد و حس بی کسی گریبانم را می گیرد ، دلم می گیرد از این حجم خرافه پرستی که خیل عظیمی از مردم دچارش شده اند و دریغ از خرده ای اندیشه کردن، دلم می گیرد از این همه درد و رنج که در دل و جان همین مردم می بینم.عفیف باختری شاعر زاده افغانستان میگه:عمری خلاف مردم خوش پوش خوش خیال/ در دل غم زمانه گرفتم ، گریستمدیدم که برنداشت، کسی نعشم از زمین /خود نعش خود به شانه گرفتم،گریستم + نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۲ساع...
ادامه مطلب
زلزله ای آمد در شهر خوی و دو نفر کشته شدن و چندین نفر بر اثر گازگرفتگی و سرما باید بمیرند اما برای مردم سوریه بلافاصله کمک از راه هوایی ارسال میشه و این رفتاری است که سالهای زیادی داریم تجربه میکنیم و عادت کرده ایم که از این بیسوادان مردم کش ببینیم، تنها چیزی که ارزش ندارد جان و مال این مردم هست و باید دید که تنها حاکمان این رژیم و کسانیکه در بلوای سال پنجاه و هفت حکومت شاه را نخواستند و آشوب کردند مقصر هستند و یا بقیه هم مقصرند و یا اینکه اصلا به دنبال مقصر بودن فایده ای هم دارد؟ "ما" طیف گسترد...
ادامه مطلب
گاهی حرفی می زنیم برای آرام کردن طرف مقابل، برای تخلیه کردن, راحتی خیال و آسایش خودمان، اینجور مواقع حرف نزدن بهتر از حرف زدن هست، حرفی که گوینده و شنونده می دانند در حد رفع تکلیف بوده ولی در این بین شنونده کورسویی از امید پیدا می کند و این آزار دهنده می شود. حرفهایی از این دست که سعی میکنم کنارت باشم، به زودی همدیگر را می بینیم، روی من حساب کن را بارها شنیده ایم و البته گاهی شرایط اجازه نمی دهد اما کافی است با توضیح دادن متوجه مان کنند آنوقت قابل تحمل می شود.از طرف دیگر، حرف زدنی که نادیده انگا...
ادامه مطلب
با تو برکه ای کوچک، اقیانوس را می ماند. نهری کم آب، رودی خروشان را به دیده می نشاند و تک درختی بی بر، در دیدگانم جنگلی پر بار میشود، با تو آرامش می آید و آهستگی در هر چیزی به جز زمان اتفاق م...
ادامه مطلب
گاهی سنگینی یک اتفاق به گونه ای است که دیگر افکار، بخودی خود به ذهن خطور نمی کنند و باید با هزار مکافات با خود ببری شان و بدین صورت است که گذر زمان به شدت حس می شوند و سنگین.وقتی مردِ نشسته روی مبل خم...
ادامه مطلب
همیشه خیال می کردم زندگی یک فرد از ابتدا تا انتها به چند دوره دسته بندی می شود شامل به دنیا آمدن و کودکی، نوجوانی و جوانی، میان سالی و پیری و پایان زندگی، وقتی که فرزندانم به دنیا آمدند یاد گرفتم پدر ...
ادامه مطلب
برخی خاطرات، آدمها و مکانها از یاد نمی روند، شاید فردی حضور فیزیکی نداشته باشد اما وقتهایی از زمان تو را در اختیار داشته و بخشی از ذهنت را مالک می شود حتی بعد از رفتن و دوری، سنگ محک خوب و بد دیگران م...
ادامه مطلب
هوای نوشتن به سرم زد کاغذی برداشتم و قلمی، نوشتم "بودن" و تنها چیزی که به ذهنم آمد نام و یاد و بوی و روی تو بود، نامت ورد زبانم و یادت آرام جانم، بویت رایحه بهترین عطرها و دیدن رویت آرزوی دیروز و امروزم، هوای بهاری بودنت به همه فصلها می ارزد همین که میدانم گوشه ای از ذهنت جا گرفته ام انگار سند همه ع...
ادامه مطلب
گل برای رشد آب و خاک می خواهد، نور لازم است تا زیباتر شود، توجه و مهر می خواهد، گل نمادی از همه خواسته های ماست نمی شود زیبایی اش را بخواهم از بویش لذت ببرم اما شاخ و برگش را هرس نکنم، گل خاک لازم دارد تا پشتیبان ریشه اش باشد، آب میخواهد که برگ و بارش را تازگی و شادابی ببخشد و پافشاری و اصرار میخوا...
ادامه مطلب
دلم مدام گیر می کند به بال خاطرت و سخت گرفته می شود، دستانم تنهایی را محکم می چسبند وقتی تو نباشی، اما بیچاره چشمانم، وقتی به قصد خواب دراز می کشم نگاهم بالا می رود، می رود و خودش را به سقف می چسباند همانجا میخکوب می شود و لته پلکهایم بصورت نیمه باز ثابت می مانند و شانه ام بار شب را تا سحر به دوش میکشد تا صبح تحویل آفتابش دهد مگر اینکه صدایی بیاید صدای زنگی، همان زنگی که شنیدنش همیشه خبر از خبری می دهد که دلم گواهی میدهد و می خواهد از تو باشد اما اگر نباشد بی رنگ می شود حنای زندگی....
ادامه مطلب
برای پرورش گل بجز دانه به چیزی های دیگری نیز احتیاج هست، خاک مناسب، باران و آب به مقدار کافی، نور آفتاب هم باید بتابد و مهمتر اینکه هرگل در شرایط آب هوایی خاصی نتیجه مطلوب را میدهد و در هرجایی نمیتوان هر گلی را پرورش داد، عشق همچون گل است که باید از آن مراقبت کرد، تر و خشکش نمود، مراقبت دایمی میخواهد باید سراغش را از دل گرفت و دل به دلش داد، عشق نور میخواهد چشم نواز، آب میخواهد جاری، باید حال عشق را جویا شد تیمارش کرد، به وقت دلتنگی و دلگیری باید حرف زد شنیدن صدایش مرهم درد است و اگر دریغ شود چو...
ادامه مطلب